روز ها...عصرها ..... حتی ،قبل غروب بعضی آفتا بها
با هم....کوچه ها و همسایگان آنها....... پس کو چه هایی که این روز ها و سال ها ی کثیف، بی تو
با تنی خسته و دلی شکسته، با نبودت کنار من میگذری ؟
میگذرم از آنها و عکس ها
که میگرفتیمشان برای هم برای آینده
همراهیم میکنند
از کوچه پس کو چه های سعدی ، این خیابان پر درد که هر سنگ فرشش برای هرانسان منتظر،
سالی از نگاه و جستجو را به همراه دارد!
تا باز هم با خود از اولین لحظه که نامه ات را باهم خواندیم
زیر آن نور زرد و خنندیدیم
بر آینده ای که به انتظارمان نشانده بودیمش و اینبار
تنها میگذرم ار زیر آن نور زرد
و دستانم بر دیوار های پس کو چه هایش میسایند
تا شاید اثری، از با هم بودنهایمان بر دستانم بماند
آنوقت است که شبها میدانم ،آن خیابانها که از پس کو چه های مشترکمان میگذرند
خانه های آنجا را خراب نکرده
تو رفتی و تمام خانه هایم خراب شد

